شاعرونه ------ بهترین اشعار زیبا ( قلبی که بی صدا شکست )

شاعرونه -اشعار غمگین- عاشقانه کانال تلگرام » asheghaneh0101@

شاعرونه ------ بهترین اشعار زیبا ( قلبی که بی صدا شکست )

شاعرونه -اشعار غمگین- عاشقانه کانال تلگرام » asheghaneh0101@

اشعار احمدرضا احمدی

 

 

راستی 


چگونه باید تمام این عقوبت را 


به کسی دیگر نسبت داد 


و خود آرام از این خانه به کوچه رفت 


صدا کرد 


گفت : آیا شما می دانستید 


من اگر سکوت را بشکنم 


جبران لحظه هایی را گفته ام 


که هیچ یک از شما در آن حضور نداشتید 


اگر همه ی شما حضور داشتید 


تحمل من کم بود 


مجبور بودم 


همه ی شما را فقط با نام کوچکتان 


صدا کنم
  

 

 

 

اشعار اخمدرضا احمدی (از قلب بیمارم میخواهم)

 
 از قلب بیمارم می خواهم تا آمدن تو بتپد
 
 
به دنبال لبخند ناب تو هستم 

چنین عمرم را می گذرانم 

مرا نه شکوه است 

نه گلایه 

قلبم اگر یاری کند 

برگ های زرد پاییزی را شماره می کنم 

که دارند از پاییز جدا می شوند 

و به زمستان متصل می شوند 

برای زیستن هنوز بهانه دارم 

من هنوز می توانم به قلبم که فرسوده است 

فرمان بدهم که تو را دوست داشته باشد 

به قلبم فرمان می دهم 

میوه های زمستانی را برای تابستان ذخیره کنند 

تو در تابستان از راه برسی 

سبدهای میوه را که وصیت نامه من است 

از زمین بی برکت و فرسوده برداری 

از قلب بیمارم می خواهم تا آمدن تو بتپد 


    

اشعار احمرضا احمدی

 

 

چه سرگردان است این عشق 


 که باید نشانی اش را 


از کوچه های بن بست گرفت 


 چه حدیثی است عشق 


 که نمی پوسد و افسرده نیست 


 حتی آن هنگام 


که از آسمان به خانه آوار 


شود 

  

 

اشعار احمدرضا احمدی

 

درختانی را از خواب بیرون می آورم 


درختانی را در آگاهی کامل از روز 


در چشمان تو گم می کنم 


 تو که 


 با همه ی فقر و سفره بی نان 


 در کنارم نشسته ای 


 لبخند برلب داری 


در چهر جهت اصلی 


 چهار گل رازقی کاشته ای  


عطر رازقی ما را درخشان 


مملو از قضاوتی زودگذر به شب می سپارد 


همه چیز را دیده ایم 


تجربه های سنگین ما 


 ما را پاداش می دهد 


 که آرام گریه کنیم 


مردم گریز 


 نشانی خانه خویش را گم کرده ایم 


لطف بنفشه را می دانیم 


اما دیگر بنفشه را هم نگاه نمی کنیم 


ما نمی دانیم 


شاید در کنار بنفشه 


دشنه ای را به خاک سپرد باشند 


باید گریست 


باید خاموش و تار 


به پایان هفته خیره شد 


شاید باران
 ما 


من و تو  


چتر را در یک روز بارانی 


در یک مغازه که به تماشای 


گلهای مصنوعی 


رفته بودیم 


 گم کردیم 

 

اشعار احمدرضا احمدی

 

از تو کبریتی خواستم که شب را روشن کنم 


تا پله‌ها و تو را گم نکنم 


کبریت را که افروختم ، آغاز پیری بود 


گفتم دستان‌ات را به من بسپار 


که زمان کهنه شود 


و بایستد 


دستان‌ات را به من سپردی 


زمان کهنه شد و مُرد 

 

 

اشعار احمدرضا احمدی

 

از دستان من نیاموختی 


که من برای خوشبختی تو 


چه قدر ناتوانم 


من خواستم با ابیات پراکنده‌ی شعر 


تو را خوشبخت کنم 


آسمان هم نمی‌توانست ما را تسلی دهد 


خوشبختی را من همیشه به پایان هفته 


به پایان ماه و به پایان سال موکول می‌کردم 


هفته پایان می‌یافت 


ماه پایان می‌یافت 


سال پایان می‌یافت 


هنوز در آستانه‌ی در 


در کوچه بودیم ، پیوسته ساعت را نگاه می‌کردم 


که کسی خوشبختی و جامه‌ای نو به ارمغان بیاورد 


روزها چه سنگدل بر ما می‌گذشت 


ما با سنگدلی خویش را در آینه نگاه می‌کردیم 


چه فرسوده و پیر شده بودیم 


می‌خواستیم 


با دانه‌های بادام و خاکسترهای سرد که 


از شب مانده بود خود را تسلی دهیم 


همیشه در هراس بودیم 


کسی در خانه‌ی ما را بزند و ما در خواب باشیم 


چه‌قدر می‌توانستیم بیدار باشیم 


یک شب پاییزی 


که بادهای پاییزی همه‌ی برگ‌های درختان را بر زمین 


ریختند 


به زیر برگ‌ها رفتیم 


و برای همیشه خوابیدیم 

 

شعر طعم پاییز از احمدرضا احمدی

 

طعم پاییز 

 

 

 

از هر لیوانی که آب نوشیدم 


طعم لبان تو و پاییزی 


که تو در آن به جا ماندی به یادم بود 


فراموشی پس از فراموشی 


امّا 


چرا طعم لبان تو و پاییزی که تو در آن 


گم شدی در خانه مانده بود ؟

ما سرانجام توانستیم 


پاییز را از تقویم جدا کنیم 


امّا 


طعم لبان تو بر همه لیوانها و بشقابها 


حک شده بود 


لیوانها و بشقابها را از خانه بیرون بردم 


کنار گندمها دفن کردم
 
تو در آستانه در ایستاده بودی 


تو در محاصره لیوانها و بشقابها مانده بودی 


گیسوان تو سفید 


امّا 


لبان تو هنوز جوان بود 

 

 

اشعار احمدرضا احمدی. شعر جمعه ها

 

جمعه ها 

 

انبوهی از این بعدازظهرهای جمعه را
 

بیاد دارم که در غروب آنها 


در خیابان 


از تنهایی گریستیم 


ما نه آواره بودیم ، نه غریب 


اما 


این بعدازظهر های جمعه پایان و تمامی نداشت 


می گفتند از کودکی به ما 


که زمان باز نمی گردد 


اما نمی دانم چرا 


این بعد از ظهر های جمعه باز می گشتند 

 

 

اشعار احمدرضا احمدی (صدای تو را)

 

صدای تو را 

  

 

از پشت شیشه های مه آلود با من حرف می زدی 


صورتت را نمی دیدم 


به شیشه های مه آلود نگاه کردم 


بخار شیشه ها آب شده بود 


شفاف بودند ، اما تو نبودی 


صدای تو را از دور می شنیدم 


تو در باران راه می رفتی 


تو تنها در باران زیر یک چتر به انتهای خیابان رفتی  


از یک پنجره در باران صدای ویلن سل شنیده می شد 


سرد بود 


به خانه آمدم 


پشت پنجره تا صبح باران می بارید